تبليغاتX
باغ سیب

باغ سیب

عاشقانه های من

پاک شد

(ما دوباره همستر دار شدیم )

+نوشته شده در جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت22:22توسط سيب آبي | |

بعضي چيزا هست كه ديگه تحملشون خيلي واسم سخته ٫ وقتي يكي دربارش حرف ميزنه يهو ميگم حالا هر چي هست كه هست ولش كن . من نميدونم بعضي از آدما چي فكر ميكنن درباره خودشون يا اصلا شايد فكر نميكنن من خسته ميشم از اين بيفكري مردم آخه . ميخوام بدونم چه فكري دارن در باره هدفشون يا اصلا هدف دارن يا نه كه يه كارايي يه رفتارايي ميكنن كه آدم ميمونه توشون من از رفتار مردم خسته ميشم ازاينكه به خاطر رفتار يه سري جلوي يه سري ديگه خجالت بكشم خسته ميشم ٫ واقعا مردم چي فكر ميكنن تو مغزشون چي ميگذره ...

+نوشته شده در یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت22:31توسط سيب آبي | |

یه چیزایی هست که اگه نبود هیچ کس هیچ وقت نبودشو احساس نمیکرد...  تنها دلیل شک کردن یا شک نکردن دنیا به عشق٫ آهنگ ستار* میباشد...

و اسپیکر ما خود به خود رادیو پخش میکند ...

*آخرین تلاش

+نوشته شده در شنبه دهم اسفند 1387ساعت2:15توسط سيب آبي | |

+نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت22:45توسط سيب آبي | |

ساعت و که نگاه میکنم میبینم چیزی به صبح نمونده ٫ حدودای پنج و نیمه دیگه حتی نا ندارم پاشم چراغو خاموش کنم ٫ مبایل و چک میکنم که هفت و نیم کوک باشه ٫ آلارم کلندرمم روشن میکنم برای هفت و سی و یک دقیقه که نکنه خواب بمونم . چیزی از خواب نمیفهمم هفتو نیمه که با آلارم اول پامیشم ٫ آماده که میشم میرم چیزی بخورم بابا میگه نمیخوابی اصلا٫ چه جوری بلند میشی ٫ میگم درس داشتم دیگه ٫ از بالا که نگاه میکنم میبینم هوا نمناکه مثل اینکه شبنم بارونه ٫ زیپ کتمو بالا میکشم شالمو سفت میکنم و میرم پایین ٫ درو که باز میکنم هوا میخورم به معنای واقعی راهی نیست فاصلا یه کوچس سعی میکنم آروم ترین حد ممکن راه برم تا بیشتر نفس بکشم ٫ از آسمون شبنم میبارید٫ خلوت بود آخر هفتس خبری نیست ٫ گفتم که راهی نیست داشتم میرسیدم بیشتر نفس کشیدم ٫ رسیدم بهت راهی نبود فاصله یه کوچس برفی درکار نبود شبنم بود فقط ٫ رسیدم بهت با نفس ٫گفتم که راهی نیست ...

بعد نوشت : ساعت هفت و نیم عصره درو که باز میکنم که برم بیرون برف و که میبینم پر از انرژی٫ لبخند ملیح میزنم از خوشحالی و رضایت ٫ دلم تنگ شده بود واسه این حسم .

کاشکی واسه من حوصله داشت یه کم .

+نوشته شده در پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت14:24توسط سيب آبي | |

اگه یه تفنگ داشتمو استفاده ازش آزاد بود تاحالا خیلي ها رو راحت کرده بودم٫ حالا میتونی سخت فکر کنی ببینی بودی جزوشون یا نه ....

از زندگی خندم میگیره

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت2:29توسط سيب آبي | |

هواشناسی اعلام کرده که هوا گفته من حالم از تهران و آدماش بهم میخوره و فعلا هیچ گونه برفی رو در اختیار تهران خاک بر سر نمیزارم تا مردم له له بزنن از بی سهمیگیه برف .

یه آدم متاهل یهویی ۱۰ شب با فینقولای مجرد میزاره میره بااااااغ

آدما خسته میشن ٫ خسته که شدن هیچی نمیگن آه میکشن ...

+نوشته شده در جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت1:34توسط سيب آبي | |

کاشکی این کلاسهای صبحگاهی واقعا برگزار بود تا دچار بی عاری ( بی آری؟؟؟) نمیشدم ٫ پایین که بودیم زندگی داشتیم حداقل ٫ از وقتی اومدیم بالا زندگی هم نداریم ...

چرا صبحی نمیاد که وقتی از خواب پامیشم همه جا پر از برف شده باشه آخه ...

+نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت22:36توسط سيب آبي | |

يه معلم داشتيم ميگفت آرزوهاتونو بنويسين يه جايي بعدا كه بزرگ شدين يا به آرزوهاتون رسيدين خوندنش كلي كيف ميده ٫ من ننوشتم اما بعضياش يادم مونده و الان كه رسيدم بهشون ميبينم فكرشم كلي كيف ميده ...

+نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت20:41توسط سيب آبي | |

داشتم واسه اسباب کشی وسایلمو جمع و جور میکردم  و یه سری چیزارو که دورریختنی بود دور میریختم ٫ چه چیزایی که پیدا نکردم ٫ کلی از این قومبولی های تخم مرغ شانسی ٫ کلی کارتهای دعوت به تولد دوران دبستان و راهنماییم که بیشترشون شبیه بلوز بودن ٫ کلی ترسیم فنی که الان یه دونشم نمیتونم بکشم ٫ کلی از اتودهام که خیلی اولیه بودن ٫ کلی شماره تلفن از دوستای دبستانم ٫ دسبندهای قدیمیم که پاره شده بودن ٫ تیکه نوشته هایی از دوستام و کلی از این چیزا که شد نصف اتاق ٫ نمیدونم تو این دوبار اسباب کشی چرا اینارو دور نریخته بودم ٫ الکی بار حمل میکرددم واسه خودم ٫ البته دلم نمیومد دورشون بریزم ... امروز تو مترو دوتا از این دختر بچه های دست فروش سوار شدن ٫ اولش تو دلم گفتم بچه به این کوچیکی چه چوری اجازه داره تنها جایی بره اونم با مترو که فهمیدم دستفروشن یکیشون فال میخروخت یکیشون روسری رنگی رنگی ٫ فال فروشه گفت نودو پنج تومن جمع کردم که برم کلاس ولی دادم به مامانم  الان بیست تومنم ندارم دیگه ٫ اونیکی حواسش نبود داشت پولاشو میشمرد پنج تا دوهزار تومنی چهار لا شده با یه پونصدی و یه دویستی داشت ٫ فال فروشه گفت پنچ تومن در بیام میرم خونه دیگه خسته شدم اونیکی بازم حواسش نبود با یه صدایه خیلی ناز گفت خانوما شال دارم میدم دو و پونصد ٫ تاپ و شلوارک دارم میدم سه تومن خانوما همه رنگ دارم فیری سایز هم دارم  ٫ اسمه فالفروشه سونیا بود ٫ اسم اونیکی پدیده بود ...

+نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387ساعت0:56توسط سيب آبي | |