جمعه هفتم تیر 1387
داشتم واسه اسباب کشی وسایلمو جمع و جور میکردم و یه سری چیزارو که دورریختنی بود دور میریختم ٫ چه چیزایی که پیدا نکردم ٫ کلی از این قومبولی های تخم مرغ شانسی ٫ کلی کارتهای دعوت به تولد دوران دبستان و راهنماییم که بیشترشون شبیه بلوز بودن ٫ کلی ترسیم فنی که الان یه دونشم نمیتونم بکشم ٫ کلی از اتودهام که خیلی اولیه بودن ٫ کلی شماره تلفن از دوستای دبستانم ٫ دسبندهای قدیمیم که پاره شده بودن ٫ تیکه نوشته هایی از دوستام و کلی از این چیزا که شد نصف اتاق ٫ نمیدونم تو این دوبار اسباب کشی چرا اینارو دور نریخته بودم ٫ الکی بار حمل میکرددم واسه خودم ٫ البته دلم نمیومد دورشون بریزم ... امروز تو مترو دوتا از این دختر بچه های دست فروش سوار شدن ٫ اولش تو دلم گفتم بچه به این کوچیکی چه چوری اجازه داره تنها جایی بره اونم با مترو که فهمیدم دستفروشن یکیشون فال میخروخت یکیشون روسری رنگی رنگی ٫ فال فروشه گفت نودو پنج تومن جمع کردم که برم کلاس ولی دادم به مامانم الان بیست تومنم ندارم دیگه ٫ اونیکی حواسش نبود داشت پولاشو میشمرد پنج تا دوهزار تومنی چهار لا شده با یه پونصدی و یه دویستی داشت ٫ فال فروشه گفت پنچ تومن در بیام میرم خونه دیگه خسته شدم اونیکی بازم حواسش نبود با یه صدایه خیلی ناز گفت خانوما شال دارم میدم دو و پونصد ٫ تاپ و شلوارک دارم میدم سه تومن خانوما همه رنگ دارم فیری سایز هم دارم ٫ اسمه فالفروشه سونیا بود ٫ اسم اونیکی پدیده بود ...
نوشته شده توسط سيب آبي در ساعت 0:56 |
لینک
|
پنجشنبه ششم تیر 1387
دلم شیر خشک میخواد ٫ که از تو قوطیش یه قاشق پر ( قاشق خودم ) کنمو بزارم دهنم و قاشقو فشار بدم به زبونم دونه دونه های شیر خشکو حس کنم مزه هایش را هم همینطور٫ دلم دانت توت فرنگی میخواد که یه قاشق پر کنمو بزارم نوکه زبونم و هلش بدم تا ته زبونم تا مزه تهشو که مزه شیر میده رو حس کنم ٫ دلم پنکیک میخواد داغ داغ ٫روش پنیر خامه ای میماس میزدم با گوجه و تک تک مزه هارو حس میکردم ٫ دلم میخواست امشب پیش توی خسته میخوابیدم و تا صبح بوت میکردمو مثل اونشب میخوندم برات ٫ دلم میخواد همین الان برم یه کمی تو خیابون بال بال بزنم ٫ دلم میخواد الان پیش بچه ها تو خوابگاه بودمو در عین خستگی تمام میرقصیدیمو مسخره بازی در میوردیم ٫ دلم میخواست این چند روزه اشکام میومد حداقل ٫ دلم میخواست یکی واسم یه کاری میکرد خب ٫ دلم میخواد هلو خورد کنم با سیب و گلابی و کلی نمک بزنمو بزارم تو یخچال تا سرد بشه٫ بعد یه قاشق پر بزارم تو دهنمو مزه همشونو حس کنم که مزه آناناس میدن ٫ دلم میخواد به جای اینکه اثباب کشی کنیم بریم طبقه اول میرفتیم طبقه چهارممون ٫ دلم میخواد تو همون طبقه اولی که داریم میریم آکواریوممو درست میکردمو میزاشتمش توی راهروی اونجا با پر از دیسکاس ٫ دلم میخواست اونروز که آقاهه داشت با ایر براش دیوار و رنگ میکرد من بجاش رنگ میکردم٫ دلم چند روزه میخواد از آقا رضا کتابی چیزی بخره بخونه ٫دلم میخواست همسترامو داشتم و باهاشون زندگی میکردم ٫ دلم میخواد خدارو برای خوبی ها شکر کنم تا برای بدی ها ٫ هیچ کدوم از اینهارو ندارم ولی ٫ در یخچالو باز میکنم شیر هست ٫ میریزم توی لیوان خودم ٫نه مزه شیر خشک میدهد نه مزه دانتم را ٫ ولی مزه شیر که میدهد دلم میخواست موز هم داشتم ...
* پر از غمم ولی فکر نمیکنم ٫دلم شکسته کلی و موضوع عشق و عاشقی نیست اینبار...
* خیلی حرف دارم خییییلی تا خالی بشم خیللین ...
نوشته شده توسط سيب آبي در ساعت 0:43 |
لینک
|
سه شنبه چهارم تیر 1387
اینروزا دنیا دنیای من نیست٫ دلم کلی واسه خودم سوخت ٫ هیچ کاری هم نمیتونم بکنم باید اینروزا تموم شه ٫ باید عادت کنم به این دوره ٫ ولی دارم داغون میشم بد جوری رو دست خوردم ٫ اینروزا خدا نیست سفره خوبیهاشم با خودش جمع کرده برده یه جا دیگه پهن کرده ٫ اینروزا دلم دل نیست ٫ اینروزا دلم شیکسته ٫ لذت دنیام گم شده ٫ اینروزا خفه اشکام میاد ٫ اینروزا خورد شدم خب . اینروزا دنیا دنیای من نیست ...
نوشته شده توسط سيب آبي در ساعت 12:43 |
لینک
|
دوشنبه سوم تیر 1387
یه وقتایی یه چیزایی که باید پیش بیاد ٫ نمیشه . یه وقتایی از یه جایی که نباید بخورم ٫ میخورم . این وقتا خودمو میزنم به بیخیالی میگم خب چی کار کنم حتما حق بوده یه دوره باید بگذره و تموم میشه ٫ و شاید بهش کلی فکر کنم ولی دیگه حسرت ندارم ٫ ولی وقتی از یه جایی بخورم که حق نبوده نمیدونم چی کار باید بکنم ٫ یه وقتایی یه چیزایی حساب کتاب نداره انگار ٫ فقط الان دلم میخواست میگفتم به ت خ مم و تموم میشد ولی نمیشه تا حالا اینجوری گیر نکرده بودم ...
نوشته شده توسط سيب آبي در ساعت 23:15 |
لینک
|
پنجشنبه سی ام خرداد 1387
خونه ما مثل این پانسیو ( پاسیو ) ؟؟؟ های دانشجوها میمونه ٫ فرقش اینه که به جای اینکه اجاره ای بپردازیم پول تو جیبی هم میگیریم البته فقط دو بچه کوچکتر خانواده که منم و داداش کوچیکم و بهمون سرویس نهار و شام مجانی خوشمزه هم میدهند ٫ خونه ما مامان نداره یا وقتی داره غر همراه داره تو خونه ما مامانش همیشه غذا نمیپزه دوسمون نداره بیشتر از مامانش٫ همیشه هم فکرای بد میکنه و شکاکه و موبایلشو خیلی دوست داره ٫ خونه ما یه بابا داره که همش نگرانه و اعصاب نداره و باز نشسته شده و تلویزیونشو خیلی دوست داره و البته این به این دلیله که کار دیگه ای نداره و اینکه صبح به صبح پاشه و بره قدم بزنه و نون بخره و یه سر به ساختمونش بزنه اونقدر خستش نمیکنه ٫ خونه ما یه آدم غرغرو داره که فقط خودشو میبینه و کاری نداره که شیشه صبحه و همه خوابن تلفنشو باداد صحبت میکنه و ماشینشو به هیچ کس نمیده و از همه طلبکاره و همه هم باهاش بدن ٫ خونه ما یه داداش بزرگتر داره که ماشینشو به همه میده و هر کاری واسه هر کسی انجام میده و مهربونه و همه میخوانش ولی خوب یه سالیه که رفته از خونمون و بارفتنش خیلی چیزا عوض شده ٫ خونه ما یه داداش کوچیکتر داره که هیچ کس به وجودش پی نمیبره همه میگن دیوونس ولی دیوونه نیست چیزایی رو میبینه که هر کسی نمیتونه ببینه ٫ خونه ما یه من داره که هر کسی یه جوری دربارش فکر میکنه ولی به اصلش نریسیدن هنوز ٫ منی که دلم واسه همه میسوزه همش دارم غصه میخورم که چرا مهربونم ٫ منی که زندگیش اصن یه جا دیگس . خونه ما نهار دسته جمعی نداره اصلن ٫ شام دسته جمعی موقع مهمونی داره فقط ٫خونه ما یکی نیست نون و بزاره تو جانونی سماور و آب کنه ٫ تو خونه ما عشق نیست ٫رفته٫ فقط آدما وجود دارن ٫ تو خونه ما مهمون کم میاد ٫ تو خونه ما همه با هم نیستن ٫ تو خونه ما دیگه مثل قدیما سفره رو زمین نیست همه هم دورش نیستن که من بگم : بابا از اینکه چهار تا بچه داری چه حسی داری؟ ...
نوشته شده توسط سيب آبي در ساعت 3:25 |
لینک
|
چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387
اونیکی همسترام هم که دادمشون به یونس هم امروز زاییدن ٫ من میرم بمیرم دیگه واسشون ...
نوشته شده توسط سيب آبي در ساعت 19:31 |
لینک
|
چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387
تمام کار اینروز هام شده خوندن پالپ تاکشون از بس امتحان ندارم آخه ...
نوشته شده توسط سيب آبي در ساعت 17:56 |
لینک
|
چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387
اصلن یکی نیست بگه آخه تو که میدونی باید اون لحظه فکر کنی به اون کاره به اون حرفه فکر نمیکنی و جو میگیرتتو هر چی میخوای میگی و هر کاری میخوای میکنی بعدا حق نداری بیای نق و نوق کنی هی بگی دلم داره شور میزنه گ..هه زیادی خوردم و پشیمونم . احمق میشم بعضی وقتا بد جوری ... احمق
نوشته شده توسط سيب آبي در ساعت 2:23 |
لینک
|
سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387
همین که میدونم تا چند دقیقه دیگش تو بغلت مست خوابم کافیه واسم ٫ بغل تو شاید تنها گهواره ایه که توش مست خواب میشم ...
نوشته شده توسط سيب آبي در ساعت 3:5 |
لینک
|
دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387
دلم كلي واسه همستراي گناهيم تنگ شده٫ دلم واسه اون روهم خوابيدناشون صف كشيدناشون واسه جيش كردن٫ واسه كشتي گرفتناشون٫ واسه دعواهاشون سر اينكه كي رو چرخ و فلك باشه٫ واسه اينكه باباشونو بچلونم پشمالورو٫ واسه اينكه شيكم مامانه سياه سوختشونو با اون پاهاي سفيدش كه انگار شلوار كردي پوشيده بود و بوس بارون كنم٫ دلم تنگه آخه بد جوري تنگه كلي ناراحتم كه نميتونم دوتا شونوداشته باشم چه برسه به سيزده تاییشونو. ولي از اينكه امروز نانا زنگ زد گفت اون دوتايي كه دادم به پرهام امروز بچه دار شدن كلي خوشحالم و فقط تصور ميكنم كه همشونو داشتمو همه دخترام با هم ميزاييدن و من هي قوربونشون ميرفتم٫ بابا دلم تنگشونه خب چرا اينا نميفهمن من عاشگشون بودم آخه٫ اصلا نميتونم باور كنم كه بابا پشمالوهه خرخرم با مامان سياهه با اون همه شيطوني و بازيگوشي مرده باشن٫ دلم واسه مامان بودنش تنگه كه چه جوري گردشونو ميگرفت ميبردشون اونور٫ دلم واسه باباهه تنگه كه بچه هاشو ميليسيد دلم واسه روزاي حامله خانوميش تنگه كه داشت ميتركيد٫ دلم واسه اون قولومبه هاي فسقلي تنگه٫ دلم واسه اون قولومبهه كه از همه كوچيكتر بود و كوتوله بود و شيطونتر از همه بود تنگه٫ دلم واسه اونروز كه همشونو واسه اولين بار شستمو خابوندمشونو اونا هي ناله ميكردن تنگه٫ دلم واسه بعدش كه بهشون مولتي ويتامين دادم و انقدر دوست داشتن كه هر كدومشون به جاي يه قطره چند سي سي خوردن تنگه آخه . هيچ كس نميارتشون من ببينمشون هي بغلشون كنم بگم دلم تنگ شده بود٫ هي شيكمشونو بوس كنم هي قوبونشون برم آخه ....
آخيش يه ماه بود كه اين حرفا داشت خفم ميكرد آخه دلم خيلي تنگشونه
** عکساشون آپلود نمیشه یه سایت بهم بدین که عکساشونو بزارم اینجا ....
نوشته شده توسط سيب آبي در ساعت 1:34 |
لینک
|