|
بچه که بودم یه اسباب بازی بود که یه دختر بچه و یه پسر بچه روش بودن فکر کنم قلک بود یادمه یه چیزی مینداختیم توش اون دوتا میچرخیدنو همدیگرو بوس میکردن ٫ اونموقع نداشتم دلمم نمیخواست. دختر خالم داشت فکر کنم تاحالا ترکوندتش ولی اگه منم یکی داشتم هنوز داشتمش ٫ اکثر روزا رو با اینجور خاطره ها میگذرونم دست خودم نیست یهو میاد تو ذهنم ٫ بد ترین پاییزو زمستون تو عمرمو داشتم یه روز نبود که بدون دلهره و اشک شب بشه ٫ یا زندگی کوچیکه یا من واسه زندگی بزرگم ٫ زندگی سخت تر از اون چیزیه که تصورشو میکردم ٫ خیلی از آرزوهامو هدفهام و گم کردم ٫ یکی نشسته هی داره نفرینم میکنه ولمم نمیکنه ٫ نتونسم چهار آبان بیامو برای تولدش بنویسم ٫ تولدش خوب بود ولی من بدترین تولدو داشتم ٫ دلم میخواد روز تولدم که میرسه لی لی برم از رو روزش بپرم رو روز بعدیش ... دنیا خستم کرده . سال زود گذشت ولی بد گذشت تنها آرزویی که الان دارم اینه که همه چیز آروم بشه مثل اون اولا همه چیز پاک باشه ٫ از ته دل میخوام که هیچ وقت خاطرات این سال مسخره یادم نیادو اذابم نده چون با یادآوری هرکدومش کلی پیر میشم دلم میلرزه .فقط کاشکی یه روزی بفهمه با کاراش چه قدر منو خورد کردو دلمو لرزوند و من چون دوسش داشتم گذشتم ٫ کاشگی یاد بگیره بزرگ شه . عیدتون مبارک ...
|
About![]()
از چه باید بنویسم .. Archivesآذر 1388آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 Links
this_is _me |