تبليغاتX
باغ سیب

باغ سیب

عاشقانه های من

بچه که بودم یه اسباب بازی بود که یه دختر بچه و یه پسر بچه روش بودن فکر کنم قلک بود یادمه یه چیزی مینداختیم توش اون دوتا میچرخیدنو همدیگرو بوس میکردن ٫ اونموقع نداشتم دلمم نمیخواست. دختر خالم داشت فکر کنم تاحالا ترکوندتش ولی اگه منم یکی داشتم هنوز داشتمش ٫ اکثر روزا رو با اینجور خاطره ها میگذرونم دست خودم نیست یهو میاد تو ذهنم ٫ بد ترین پاییزو زمستون تو عمرمو داشتم یه روز نبود که بدون دلهره و اشک شب بشه ٫ یا زندگی کوچیکه یا من واسه زندگی بزرگم ٫ زندگی سخت تر از اون چیزیه که تصورشو میکردم ٫ خیلی از آرزوهامو هدفهام و گم کردم ٫ یکی نشسته هی داره نفرینم میکنه ولمم نمیکنه ٫ نتونسم چهار آبان بیامو برای تولدش بنویسم ٫ تولدش خوب بود ولی من بدترین تولدو داشتم ٫ دلم میخواد روز تولدم که میرسه لی لی برم از رو روزش بپرم رو روز بعدیش ... دنیا خستم کرده . سال زود گذشت ولی بد گذشت تنها آرزویی که الان دارم اینه که همه چیز آروم بشه مثل اون اولا همه چیز پاک باشه ٫ از ته دل میخوام که هیچ وقت خاطرات این سال مسخره یادم نیادو اذابم نده چون با یادآوری هرکدومش کلی پیر میشم دلم میلرزه .فقط کاشکی یه روزی بفهمه با کاراش چه قدر منو خورد کردو دلمو لرزوند و من چون دوسش داشتم گذشتم ٫ کاشگی یاد بگیره بزرگ شه .

 عیدتون مبارک ...

+نوشته شده در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت18:31توسط سيب آبي | |