تبليغاتX
باغ سیب

باغ سیب

عاشقانه های من

+نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت22:45توسط سيب آبي | |

ساعت و که نگاه میکنم میبینم چیزی به صبح نمونده ٫ حدودای پنج و نیمه دیگه حتی نا ندارم پاشم چراغو خاموش کنم ٫ مبایل و چک میکنم که هفت و نیم کوک باشه ٫ آلارم کلندرمم روشن میکنم برای هفت و سی و یک دقیقه که نکنه خواب بمونم . چیزی از خواب نمیفهمم هفتو نیمه که با آلارم اول پامیشم ٫ آماده که میشم میرم چیزی بخورم بابا میگه نمیخوابی اصلا٫ چه جوری بلند میشی ٫ میگم درس داشتم دیگه ٫ از بالا که نگاه میکنم میبینم هوا نمناکه مثل اینکه شبنم بارونه ٫ زیپ کتمو بالا میکشم شالمو سفت میکنم و میرم پایین ٫ درو که باز میکنم هوا میخورم به معنای واقعی راهی نیست فاصلا یه کوچس سعی میکنم آروم ترین حد ممکن راه برم تا بیشتر نفس بکشم ٫ از آسمون شبنم میبارید٫ خلوت بود آخر هفتس خبری نیست ٫ گفتم که راهی نیست داشتم میرسیدم بیشتر نفس کشیدم ٫ رسیدم بهت راهی نبود فاصله یه کوچس برفی درکار نبود شبنم بود فقط ٫ رسیدم بهت با نفس ٫گفتم که راهی نیست ...

بعد نوشت : ساعت هفت و نیم عصره درو که باز میکنم که برم بیرون برف و که میبینم پر از انرژی٫ لبخند ملیح میزنم از خوشحالی و رضایت ٫ دلم تنگ شده بود واسه این حسم .

کاشکی واسه من حوصله داشت یه کم .

+نوشته شده در پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت14:24توسط سيب آبي | |