|
ساعت و که نگاه میکنم میبینم چیزی به صبح نمونده ٫ حدودای پنج و نیمه دیگه حتی نا ندارم پاشم چراغو خاموش کنم ٫ مبایل و چک میکنم که هفت و نیم کوک باشه ٫ آلارم کلندرمم روشن میکنم برای هفت و سی و یک دقیقه که نکنه خواب بمونم . چیزی از خواب نمیفهمم هفتو نیمه که با آلارم اول پامیشم ٫ آماده که میشم میرم چیزی بخورم بابا میگه نمیخوابی اصلا٫ چه جوری بلند میشی ٫ میگم درس داشتم دیگه ٫ از بالا که نگاه میکنم میبینم هوا نمناکه مثل اینکه شبنم بارونه ٫ زیپ کتمو بالا میکشم شالمو سفت میکنم و میرم پایین ٫ درو که باز میکنم هوا میخورم به معنای واقعی راهی نیست فاصلا یه کوچس سعی میکنم آروم ترین حد ممکن راه برم تا بیشتر نفس بکشم ٫ از آسمون شبنم میبارید٫ خلوت بود آخر هفتس خبری نیست ٫ گفتم که راهی نیست داشتم میرسیدم بیشتر نفس کشیدم ٫ رسیدم بهت راهی نبود فاصله یه کوچس برفی درکار نبود شبنم بود فقط ٫ رسیدم بهت با نفس ٫گفتم که راهی نیست ...
بعد نوشت : ساعت هفت و نیم عصره درو که باز میکنم که برم بیرون برف و که میبینم پر از انرژی٫ لبخند ملیح میزنم از خوشحالی و رضایت ٫ دلم تنگ شده بود واسه این حسم . کاشکی واسه من حوصله داشت یه کم .
|
About![]()
از چه باید بنویسم .. Archivesدی 1388آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 Links
... |