تبليغاتX
باغ سیب

باغ سیب

عاشقانه های من

آره کاشکی ما هم بعضی وقتا یه سوییت نوامبری داشتیم حالا نوامبر نبودم نبودا اصن اکتبر بود ...

اینروزای ما :

+نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت0:18توسط سيب آبي | |

جدیدا دنیا کاری به کار من نداره ٫ اصلا نمیبینه من کجام چی کار میکنم ٫ چی میخوام . خودش واسه خودش تصمیم میگیره که زندگی و روزارو خراب کنه ٫ به روی خودشم نمیاره که من حواسم بوده که دعاهامو کردم که خرابی بار نیاد و کار خودشو میکنه ٫آره انگار کر شده شاید . بعضی وقتا دنیا چه قدر بیکار میشه که بند میکنه به من بین اینهمه نقطه . میگم نکنه همه مریض شدن یا دنیا وارونه تر از وارونه شده که هیچ کس از این دوروبرا تا صبح یا بیشتر خواب نداره .

بعد نکنه همه باهم گیر کرده باشن مثل من ...

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت3:30توسط سيب آبي | |

دودی*٫ فقط تو زمان خواب و غذا باهام هماهنگ نیست بلکه انقدر با من هماهنگ شده که هماهنگ با من تغییر دکوراسیون میده...

*همسترمون

 

+نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت22:26توسط سيب آبي | |

اصن یادم نیست آخرین بار کی رفتیم قدم زدیم حالا شب و روزش اصن مهم نیست ٫ کی رفتیم بگردیم ٫ کی حرف زدیم مثل آدم ٫ کی ذوق داشتیم واسه چیزی ٫ اصن یادم نیست آخرین بار کی بیرون بودیم حالا چه برسه به کجا و چه جوریش ... چیکار کردیم با آرزوهامون ٫ چه قدر دل- همو شکوندیم ٫ چه قدر دعواکردیم الکی واسه لوس بازی ٫ چه قد هیچ وقت حرف نزدیم ٫خوبه که یادمونه هستیم واسه هم هرروز و هر ساعت...

 ولی اولا رو خوب یادمه که کجاها رفتیم و چیکارا کردیم . دیگه هیچ وقت هیچ جای دنیا اولا نمیشه که نمیشه ...

نکنه داریم فراموش- هم میشیم ...

+نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت0:25توسط سيب آبي | |

ـ چی شد که  انقدر خوبی ؟

ـ نمیدونم خودمم یهو فهمیدم که خوبم ...

+نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت0:54توسط سيب آبي | |

اینکه توی سه روز هر چند دقیقه یک بار بگی خدایا شکرت دوباره چند دقیقه دیگش همه چی خراب شه بگی خدایا دستت درد نکنه دوباره بگی خدایا شکرت باز چند دقیقه دیگه همه چی خراب شه٫ یعنی چی نمیدونم ! شاید خدا میگه خفه شو حالم ازت بهم میخوره نمیخوام بگی شکرت برو تو سرت به کار خودت باشه منم باهات کاری ندارم ٫ یا میگه ااااا؟؟؟ الان نمیخوام بگی شکرت دو دقیقه دیگه که قراره حالت گرفته شه بگو شکرت یا هرچیزی که به ذهن من نمیرسه . فقط میدونم این شرایط عادی نبود همین . تا حالا پیش نیومده بود که نتونم به خودم بگم که چیکار داری فضولی مگه؟ تو که تو زندگی مردم نبودی بدونی چی به چیه اصن مردم و نمیشناسی که شاید خیلی دلیل داشته باشن واسه کارشونو بعدشم فکرمو تایید کنم و همه چی خوب شه٫ ولی این دفعه نمیشه اصن نمیتونم هیچ چیزی رو قبول کنم درباره خسته نشدن آدما از تکرار یه چیزی که هر دفعه هم میزندتشون زمین از تکرار خاطره ها از تکرار همه چی نمیتونم قبول کنم  که کم نیارن٫ دنیاشون کوچیک نشه زندیگشون سخت نشه که بتونن واسه چندمین بار اعتماد کنن نچ تو کتم نمیره که نمیره ... ای بابا چه دنیایی شده ها جدیدا ٫آخه این که نشد زندگی ....

+نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت20:34توسط سيب آبي | |

همه چیز به اوج که میرسه خراب میشه مثل اعتماد ...

پیر شدم شاید٫ اینروزا پر از خستگی و غرشدم بعضی وقتا دلم میخواد هیچ وقت سرم و از زیر لحاف درنیارم همونجا بمونم و زندگی کنم ٫ خیلی هم قشنگتر از بیرون لحاف ...

+نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت20:52توسط سيب آبي | |