تبليغاتX
باغ سیب

باغ سیب

عاشقانه های من

نمیدونم از این آبان ها تاحالا کجا بود! چرا خودشو نشون نمیداد تا زندگی کنیم باهاش ٫ حالا یهو خودشو داره نشون داده ٫ اصن نمیدونم چجوری قبلانا تحمل میکردم ٫ میگم که اینروزاس  که تازه میفهمم نه٫ یه چیزای خوبی هم هست این دوروبرا ....

ستایش چهل و چند ساله موجوگندمی... 

+نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388ساعت22:28توسط سيب آبي | |

بعله٫ اینروزها شروع زندگیه اصن .وقتی با کلی خستگی درو باز کنی و کلی باهات برخورد خوب خوب بشه و ببینی اوه چه کردن٫ دیزی سنگی وسنگک داغ با کوکوسیبزمینی از پایین فرستاده شده مخصوص تو . کیف میده کلی٫ اینکه فقط بدونی همه اینکارا واسه تو شده . اینکه بعداز بیست سال برای بار اول تو شرایط امتحان سخت٫ باهات همکاری شه و همه آسه برن آسه بیان که من امتحان دارم و روز امتحان منو ببرن امتحان بدم و از اونور هی منتظر من باشن . وقتی دارم امتحان میدم بالا صدای امتحان موسیقی بیاد حال کنم کلی . بعد بیای خونه ببینی کرفس داریم و خوراک بازم مخصوص من . بعله اینها الان کوچکترین چیزهای زندگی اینروزامو تشکیل میده . اینروزایی که دیگه میتونم راحت بخوابمو فکر کنم اگه قبلا بود اصن به این همه کاری که رسیدم و به اینچیزایی که دارم٫ نمیرسیدم و هی چرت بزنم و هزارتا فکرای خوب بکنم و از اون لبخندا بزنم هی واسه خودم .همش قدم بزنم تنهایی و دنیامو تو دستام داشته باشم . بعله اینروزا دیگه روزای منه انگاری. هر چی هم کم باشه بالاخره جور میشه. حالا مهم غذا ها نیستا مهم برخوردس ٫ که انگاری نو شده اصن مخصوص تو شدن ٫ که تو شدی ایده آلشون که دورتو گرفتن مثلا ٫ دارن بهت میفهمونن که بهترین تصمیمو گرفتی . کاشکی توی این سوییت نوامبر ٫ یه سوییته کوچیک دیگه هم به وجود بیاد .

اصن انگاری فقط سوییت باید تو نوامبر بشه نمیشه اکتبر بشه تولد من بشه ...  

+نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت18:6توسط سيب آبي | |

اینکه مردا در مورد زن- همدیگه نظر میدن جدیده؟ یا اینکه بوده ٫ فقط مردا بی وفاتر شدن؟!!!

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت1:36توسط سيب آبي | |

مریضم انگار هی لرزم میگیره٫ بعد از کلاس رفتم دکتر از ترس خوکی دوتا آمپولم زدم نمیدونم چرا میلرزم اینقدر. باید تا هفتو نیم حاضر باشم بریم. وای از کی تاحالا از 3 شب زود تر خوابم میاد! انگار که دیازپام زده باشم. لباس آبی گرمرو میپوشم .بعضی وقتا دوس ندارم از ماشین بیاده شم٫ دوس دارم همینجوری بخونه و ماشین بره و من بیرونونگاه کنم و به هزار جا فکر کنم . میرسیم ٫خونرو تاریک کردن شمع روشن کردن٫ cher داره میخونه تو اتاق .میگن خوبی میگم آره ٫دکتر بودم خوبم. میگن میخوری میگم نه دلم نمیخواد نمیکشم٫ میگه بیا من واست یه چیز درست میکنم بخوری٫ میگم بابا نمیخوام از این آبیا میریزی توش تلخ تر میشه . میگم زیتون دارین مگه ؟ از اونور داد میزنه نه خودشم نداریم چه برسه به زیتونشو اونو فقط باید تو لابی بخوری دختره .میگم نه با شما اونجا میخورم خودم واسه خودم جا دارم وگرنه . میرم اتاق گوش میدم آرومم غم دارم انگار . انگار مست باشم الکی تلو تلو میخورم. واسم یه لیوان گنده چایی و عسل و لیموترش درست میکنه میده دستم داغه . یه ذره از لیوانش میخورم با هر قطرش داغ میشم٫ پا میشه میگه درست کنم ؟ میگم آخه زیاد درست میکنی نمیخوام نمیتونم الان درک کن٫ میگه بیا از مال من هر چه قدر میخوای بریز واسه خودت . میگه عسل و نمیدونم چیچی ریختم توش دوس داری؟ سرمو تکون میدم .ولو شدم رو راحتی اون از اونور میخونه منو ریش ریش میکنه . شام میشه شامم نمیاد٫ گرممه چه قد لباس آبیه گرمه میرم تو اتاق سرده اینجا٫ طاق باز میخوابم خوابم نمیبره یه جوری میشم انگار گیر کرده باشم تو خلاء کیف میده ٫  حواسم به چشممه همش٫ آرامش ندارم اگرم باز کنم چشممو خوابم میپره. از اونرو میگه فینقول برو زیر پتو سردت نشه ٫میخندم. میاد چراغو خاموش کنه میگم نکن٫ چشام خشکن .لنزامو در میارم ٫خنک میشه چشمام .داغم هنوز انگاری الکی مستم ولو میشم طاق باز٫ یاد اونشب میوفتم که هر چی بهشون گفتم خوبم فقط بالا اوردم ٫بمونیم دارم حال میکنم .گرفتن بهم رد بول دادن٫ منم گند زدم به ون- یارو عربه. اومد بالا سرم خودش مست تر از من میخندید میگفت آفرین و بقیه رفته بودن سوخاری بخورن و من کاملا حواسم بود که تو خواب از اون لبخند قشنگا میزدم زیر پتو. یادمه صبح که پاشدم همونجوری طاق باز بودم ولی اونور تخت٫ اونم وسط تخت٫ دخترک هم نشسته بود رو صندلی فکر میکرد٫ همین که پاشدم نشستم خندیدم ٫حال کردم از حالم . یاد لابیه دیشبش میوفتم میخندم در اتاقو مینده میخوابم به یاد اون شب. نمیدونم چه قدر شده باید بریم پامیشم٫ میریم بیرون بارونه زندگیه ٫میگم میری خونه ؟ میگه نه مگه مرض دارم هوا به این خوبی .تایید میکنم با سرم. میگه بریم یه چیز داغ بخوریم ؟میگم آره .میگه اه ٫الان چه جوری بریم تا اونجا بستس . پیاده میشه میگه تو بشین تا برگردم ٫بستنی خریده همونی که دوست دارم٫ میخندنم تو دلم میگم خیلی وقته بستنی نخوردما ... من میشینم راه میافتم میگه بارونه ها حواست باشه٫ میگم هستم بابا بزار حال کنم٫ میرم تا جایی که میشه میرم ٫تو مدرس ماشین جلویی میره تو چاله به اندازه سی ثانیه آب میپاشه٫ طوریکه نمیتونم هیچی ببینم حال میکنم میگم کاشکی شیشه پایین بودا . میشینه ٫باز از اونوقتاس که نمیخوام بیام پایین میخوام ببینمو فکر کنم. همش یاد لابیه اون شبم. باید یه برنامه لابی تنهایی بزارم حتما ...

+نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت1:25توسط سيب آبي | |

من با گلای آبیه تو راهرو چیکار کنم !!! نه دلم میاد بزارم یخ بزنن نه دلم میاد بیارم تو بزارم تو گلدون. دیره واسه خیلی کارا٫ خیلی چیزا کاشکی بفهمه .

بد دیره ...

+نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت0:11توسط سيب آبي | |

اینروزا انقدر نازکم که اگه یکی یه ظرف انار قرمز شیرین واسم دون کنه و روش گلپر بریزه بیاره و فقط از رو دلسوزی دیدن روزگارم ٫  بهم بخنده و بره عاشقش بشم . اونقدر نازکم که یکی از رو دلسوزی یه چی بگه به منظور- شوخی دلم بشکنه ازش ٫ تا حالا انقدر نازک نشده بود که نتونه آب بشه ٫ دلم دیگه آب نمیشه اینروزا از وقتی رفته ٫ باید بگم از وقتی رفتم ٫ دلم دیگه دل نیس اصن. بعد هی تو این احوال مسیج میده که چی شد اینجوری شد !!! بعد من دلم نازک تر میشه هی تو خودش آب میشه . بعد هر چی کلنجار میره با خودش که دیگه نمیتونه بسوزه واسش  ٫ که با این کاراش میفهمم که چه خوبیایی داشته و رو نکرده بوده واسم . اصن نمیدونم کجام اینروزا فقط میگذرونم که تموم شه به خودم میگم تموم شده دیگه راحت شدی ٫ میاد میگه آدم شدم دیگه چشم ؟ من میگم آخه دیگه فایده نداره خورد شدن تورو نمیخواستم من که ٫ میگه نمیتونم ٫ چه جوری تونستی ؟ میگم آرزو میکنم مرد شی فقط ٫ میگه شدم چشم ؟ میگم برو دیگه بکن دیگه توی اینروزا رو نمیخوام دیگه ٫ هی اشک میریزه میگه بگو نمیخوای میگم نمیخوام ٫ میگه وای چه جوری میگی؟ چه جوری میتونی؟ چشمامو تنگ میکنم رامو میکشم میرم ٫ بعد هی اشک میریزه واسه دلم نمیدونه دل دیگه دل نیست آخه ٫ فکر نمیکنم حرف نمیزنم رامو میرم بی هدف ٫ انگار من نیستم اصن دیگه .اینروزا هر کی گذرش به من میوفته٫ تو دلش میگه اشکات کو پس ٫ پست فطرت ... 

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت3:1توسط سيب آبي | |

 مردم اینروزا مرد نیستن دیگه  ...

+نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت17:58توسط سيب آبي | |

تمام کارامو تنظیم میکنم که زود برسم و زود برم تو٫ بازم میگن چهار که نیست پنج برو منم از خدا خواسته میشینم و پنج میرم ٫تا برسم چند دقیقه پیاده روی داره٫ بارونه نم نم خوبه هوا نفس میکشم. میرسم میبینم بعله همون چهار اومده و چه قدرم شلوغه. نه میپرسم آدمارو نه میشمرم میگم خب تا نوبتم شه یه چندتا وبلاگم میخونم .مشینم یه خرده زیر چشمی  آدما رو نگاه میکنم و هی شباهت میدمشون . بعد به کار خودم میرسم همینجوری که حواسم به صفحه کوچیک گوشیمه چشمم میوفته بهش ٫میگم اگه اینجوری باشه چی ؟ میگم خیلی خوبه که! چشمام میخندن حواسش هست نیم نگاه میندازه هی پامیشه جاشو عوض میکنه. شایدم ریز نگاههای من باعث میشه حواسش باشه ولی میبینم نه . یه خرده فکر میکنم به ریخت و قیافم که از ده صبح هزار جا رفتمو ٫میدونم همون دهو نیم صورتم هر چی آرایش بوده خورده و اثری نیست ازش احتمالا زیر چشمامم یکمی گوده ٫ولی لباسام خوبه دوسشون دارم . میگم کاشکی اینهمه سوار آسانسور شدم از صبح تا حالا یه بار خودمو نگاه میکردم .لبمو کج میکنم ٫رفته اون پشت بشینه یا شایدم وایساده نمیدونم من از وبلاگ خوندن خسته شدم سرمو تکیه دادم به دیوار همه دارن فوتبال میبینن . میاد اینور با نگاهش دنبالم میگرده نگامون به هم میوفته میاد میره سر جای قبلیش میشینه از اونجا من نمیتونم زیرکی نگاه کنم ولی اون میتونه بدون اینکه من بفهمم نگاه کنه آقاهه میگه بعد از اینی که رفت تو شمایی خانوم ... بعدشم شمایی ... اه نمیفهمم فامیلیشو ٫نوبتم میشه یه جوری پامیشم که قابل برانداز باشم٫ وقتی میام بیرون نشسته٫ انگاری که صبر کرده من راحت کارمو انجام بدم. میرم پایین کار دارم اصولا همه پایین هم کار دارن٫ باز برمیگردن بالا میگم خب اگه مثل من باشه میاد پایین دیگه .پایین خیلی شلوغه وایمیستم دم در که هم هوا بیاد هم ببینم اگه رفت٫ گوشی زنگ میخوره میگن میان دنبالم قطع میکنم میگم اه .اومده نشسته من وایسادم با فاصله یه متر ٫بدم میاد اونجا بشینم میکروبش زیاده انگار یه جوریه . حواسم هست٫ هر بار که میرم عقب نگاش میاد میگم نه٫ اگه خودش باشه انقدر پررو هست که بیاد جلو ٫هی میگم یه چیزی بگو دیگه نه اونم بدتر از من صداش در نمیاد٫ داره با گوشیش ور میره هی٫ شایدم اصن نمیخواد فقط داره نگاه میندازه٫ من نمیدونم دیگه میگم اگه بخواد چیزی بگه میگه دیگه. میان دنبالم ٫هنوز نوبتم نشده حرف میزنم که بشنوه صدامو ٫ یکم واسه شلوغی غر میزنم٫ نوبتم میشه. دارم میرم صدام میکنن به اسم ٫میگن چک کن اشتباه نباشه .میگم اه این اسم منم فهمید من حتی فامیلیشم نفهمیدم. به همرام میگم باید برم بالا کار دارم بازم کارم که تموم میشه میبینم اونم کار داره .  وایساده تا من کارم تموم شه بعد بیاد تو٫ راهرو نازکه رد میشیم از هم ...

تنهایی ٫هوا رو دارم فعلا بد جور ...

+نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت19:41توسط سيب آبي | |

یه آرامشی هست تو این تنهایی های اینروزام که انگاری یه عمره دارم دنبالش میگردم ٫ اصن آرامش دنیام که دنبالش بودم داره پیدا میشه انگار ...

+نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت2:32توسط سيب آبي | |

فکر نکن چون گذاشتم رفتم یادم نیس هیچی ٫ فکر نکن دوست نداشتم و رفتم ٫ من تمام دنیامون یادمه ٫ برعکس تو . درسته تو یادت رفته بود تولدمو ٫ یادت رفته بود نزدیکه تولدمه و زدی همه چیزو خراب کردی ٫ ولی من خوب یادمه امروزو ٫ من خوب یادمه سال اول واست کیک گرفتم دوتایی جشن گرفتیم ٫ یادته اصن ؟ الکی نگو آره ٫ من میدونم آرزوی امروزت چیه ٫ اشکال نداره تو منو نفرین نکنی کی بکنه .

تولدت مبارک تک دوستداشتنی دنیام .

 

 

+نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت13:47توسط سيب آبي | |