|
داشتم واسه اسباب کشی وسایلمو جمع و جور میکردم و یه سری چیزارو که دورریختنی بود دور میریختم ٫ چه چیزایی که پیدا نکردم ٫ کلی از این قومبولی های تخم مرغ شانسی ٫ کلی کارتهای دعوت به تولد دوران دبستان و راهنماییم که بیشترشون شبیه بلوز بودن ٫ کلی ترسیم فنی که الان یه دونشم نمیتونم بکشم ٫ کلی از اتودهام که خیلی اولیه بودن ٫ کلی شماره تلفن از دوستای دبستانم ٫ دسبندهای قدیمیم که پاره شده بودن ٫ تیکه نوشته هایی از دوستام و کلی از این چیزا که شد نصف اتاق ٫ نمیدونم تو این دوبار اسباب کشی چرا اینارو دور نریخته بودم ٫ الکی بار حمل میکرددم واسه خودم ٫ البته دلم نمیومد دورشون بریزم ... امروز تو مترو دوتا از این دختر بچه های دست فروش سوار شدن ٫ اولش تو دلم گفتم بچه به این کوچیکی چه چوری اجازه داره تنها جایی بره اونم با مترو که فهمیدم دستفروشن یکیشون فال میخروخت یکیشون روسری رنگی رنگی ٫ فال فروشه گفت نودو پنج تومن جمع کردم که برم کلاس ولی دادم به مامانم الان بیست تومنم ندارم دیگه ٫ اونیکی حواسش نبود داشت پولاشو میشمرد پنج تا دوهزار تومنی چهار لا شده با یه پونصدی و یه دویستی داشت ٫ فال فروشه گفت پنچ تومن در بیام میرم خونه دیگه خسته شدم اونیکی بازم حواسش نبود با یه صدایه خیلی ناز گفت خانوما شال دارم میدم دو و پونصد ٫ تاپ و شلوارک دارم میدم سه تومن خانوما همه رنگ دارم فیری سایز هم دارم ٫ اسمه فالفروشه سونیا بود ٫ اسم اونیکی پدیده بود ...
|
About![]()
از چه باید بنویسم .. Archivesآبان 1388مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 Links
this_is _me |