تبليغاتX
باغ سیب - تا سه نشه !!!

باغ سیب

عاشقانه های من

داشتم واسه اسباب کشی وسایلمو جمع و جور میکردم  و یه سری چیزارو که دورریختنی بود دور میریختم ٫ چه چیزایی که پیدا نکردم ٫ کلی از این قومبولی های تخم مرغ شانسی ٫ کلی کارتهای دعوت به تولد دوران دبستان و راهنماییم که بیشترشون شبیه بلوز بودن ٫ کلی ترسیم فنی که الان یه دونشم نمیتونم بکشم ٫ کلی از اتودهام که خیلی اولیه بودن ٫ کلی شماره تلفن از دوستای دبستانم ٫ دسبندهای قدیمیم که پاره شده بودن ٫ تیکه نوشته هایی از دوستام و کلی از این چیزا که شد نصف اتاق ٫ نمیدونم تو این دوبار اسباب کشی چرا اینارو دور نریخته بودم ٫ الکی بار حمل میکرددم واسه خودم ٫ البته دلم نمیومد دورشون بریزم ... امروز تو مترو دوتا از این دختر بچه های دست فروش سوار شدن ٫ اولش تو دلم گفتم بچه به این کوچیکی چه چوری اجازه داره تنها جایی بره اونم با مترو که فهمیدم دستفروشن یکیشون فال میخروخت یکیشون روسری رنگی رنگی ٫ فال فروشه گفت نودو پنج تومن جمع کردم که برم کلاس ولی دادم به مامانم  الان بیست تومنم ندارم دیگه ٫ اونیکی حواسش نبود داشت پولاشو میشمرد پنج تا دوهزار تومنی چهار لا شده با یه پونصدی و یه دویستی داشت ٫ فال فروشه گفت پنچ تومن در بیام میرم خونه دیگه خسته شدم اونیکی بازم حواسش نبود با یه صدایه خیلی ناز گفت خانوما شال دارم میدم دو و پونصد ٫ تاپ و شلوارک دارم میدم سه تومن خانوما همه رنگ دارم فیری سایز هم دارم  ٫ اسمه فالفروشه سونیا بود ٫ اسم اونیکی پدیده بود ...

+نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387ساعت0:56توسط سيب آبي | |