کاشکی این کلاسهای صبحگاهی واقعا برگزار بود تا دچار بی عاری ( بی آری؟؟؟) نمیشدم ٫ پایین که بودیم زندگی داشتیم حداقل ٫ از وقتی اومدیم بالا زندگی هم نداریم ...
چرا صبحی نمیاد که وقتی از خواب پامیشم همه جا پر از برف شده باشه آخه ...
+نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت22:36توسط سيب آبي |
|
About
از چه باید بنویسم .. از اتاقی که چون گور برایم تنگ و تاریک است.. یا از عشقی که برایم رویاست... از عشقی مینویسم که مال من است .